تبليغاتX
:: یک زندگی بی خاطره ::

یک زندگی بی خاطره

"میخوام عاشق نشی"



نمي خواي شروع كني !؟

ولنتاین به ما هیچ دخلی نداره یک روزی حالا یک عاشق یا نمیدونم معشوق میمیره که این سالگرد مرگ اون و این روز و به اسم اون گذاشتند حالا این داستان در مورد عاشقای خودمون بوخونین

 

مي گن يك روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني. اگه نيمه شب بياي بيرون شهر،كنارفلان باغ، من مميام تا ببينمت!

مجنون كه شيفته ديدار بود چند ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست. ولي مدتي كه گذشت خوابش برد. نيمه شب ليلي اومد كه وقتي اون را تو خواب عمیق ديد، از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت!

مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرد و آهي كشيد كه:«اي دل غافل، يار اومد و ما در خواب بوديم» و افسرده و پريشان برگشت به شهر. در راه يكي از دوستانش او را ديد و پرسيد:« چرا اينقدر ناراحتي!؟» و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت:«اين كه عاليه! آخه نشانه ي اين است كه ليلي به دو دليل تو را خيلي دوست دارد!

دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده! و به طور حتم به خودش گفته كه:«توي خواب نازه پس چرا بيدارش كنم!؟» و دليل دوم اينكه:«وقتي بيدار  مي شدي، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين را هم نداشت... پس برات گردو گذاشت تا بشكني و بخوري»

مجنون سري تكان داد و گفت:«نه» اون مي خواست بگه تو عاشق نيستي ...!

اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد!

تو رو چه به عاشقي؟!   بهتره بري گردو بازي كني!    آره عزيز دلم بايد حواسمون را جمع كنيم. نكنه كه خوابمون ببره!   نكنه فرصت ها را از دست بدهيم.   نكنه وقتي بيدار بشيم كه ديگه كار از كار گذشته باشه! و بايد بدونيم هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تكرار نشدني.  و از اون لحظه ناب، بهترين استفاده ها را ببريم.  و بدونيم استفاده صحيح از فرصتهاست كه هميشه ماندگار مي ماند به يادگار.

                                         پس بيا از همين لحظه شروع كنيم!

+نوشته شده درپنجشنبه 1386/11/25ساعت 10:37 توسط دریا |

وای این شعر و خیلی دوست داشتم نمیدونم اصلاْ شاید هنوزم داشته باشم اصلاْ کلاْ شعرای شاهکار بینش پژوه واقعاْ شاهکار.

نه مسافرم نه رعیت نه فقیرنه سر سپرده     نه کسی که توی خلوت حسرت کسی رو خورده

نه یک زخم ناعلاجم نه یک مرحم قدیمی      ساده ام ساده ساده    ساده و صاف و  صمیمی

حتی عاشق تو نیستم ولی شاید دل  ببازم      شایدم   بعدا   بتونم    از  شبات  قصه   بسازم

منوخط به خط بخونم نازنین نگاموبشناس      گاهی  بدترین  و  گاهی  مهربونترین  نگاهاس

ممکنه عاشق  چشمات بشه از  تو  متنفر       ممکنه   اینجا   بمونم   میشه   تا   ابد  مسافر

نه یه جعبه جواهر نه  سفال  زیر   خاکم         خیلی وقتها پام می لرزه گاهی خاکی گاهی پاکم

                                  دنبال رفیقی ام که تا آخرش بیاد

                                  دنبال یه معجزم شایدم از تو برآد

+نوشته شده درشنبه 1386/11/20ساعت 11:15 توسط دریا |

کودکی

کاش کودک بودم ........

تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،

اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

+نوشته شده درشنبه 1386/10/22ساعت 11:23 توسط دریا |

عشق و دیوانگی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
         در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:"بیاید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک "همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم ، و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دیوانگی بگردد همه قبول کردند و چشم بگزارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود،هفتادونه ...هشتاد...هشتادویک...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست چون همه میدانیم پنهان کردن غشق مشکل است .در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید.نودوپنج ..نودوشش.. نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی ،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ،او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزه می کرد،تو فقط باید عشق را پیدا کنیو اوپشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای نالهای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و اون نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم ،چگونه می توانم تو را درمان کنم" .عشق پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو"
و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

+نوشته شده درسه شنبه 1386/09/27ساعت 17:3 توسط دریا |

سياهی...

رازی ميگويد که دوباره

رنگ سياه را بايد ببخشيد

شايد سياه اگر نباشد!

ستاره ها کمرنگ شند!

سايه ها بيرنگ شند و

شبها روشن شند!

پاسخ گويند رنگ ها:

اما سياه سرد است.

حسود است و کثيف است و

آماده جنگ است!!

سياه  مرام ظلم است و بيزاری!

بی رحم است و رنگِ  تنهايی!

 

به ياد آر٬ سپيد را که روزی

برای خواندن سرودِ پيروزی

با سياه هم صدا شد!!!

در آن روز.....

رنگ سياه چون فتح خود را عيان ديد

خود را بر سينه سپيدی

بی تر حم و بدون هيچ اميدی

با صلابت و قصابت

مدام ماليد!!

حاصل سياهي و سپيدی رنگی نبود جز تباهی!

حالا چگونه ما رنگ ها،

 سياه را دوست خود بدانيم!

او حسود است و مظهر خودنمايی!

 چيزی ندارد جز نيرنگ و بی رييايی!!

+نوشته شده دریکشنبه 1386/09/18ساعت 15:34 توسط دریا |