یک زندگی بی خاطره |
"میخوام عاشق نشی" |
نمي خواي شروع كني !؟ ولنتاین به ما هیچ دخلی نداره مي گن يك روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني. اگه نيمه شب بياي بيرون شهر،كنارفلان باغ، من مميام تا ببينمت! مجنون كه شيفته ديدار بود چند ساعت قبل از موعد مقرر رفت مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرد و آهي كشيد كه:«اي دل غافل، يار اومد و ما در خواب بوديم» دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده! و به طور حتم به خودش گفته كه:«توي خواب نازه پس چرا بيدارش كنم!؟» و دليل دوم اينكه:«وقتي بيدار مي شدي، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين را هم نداشت... پس برات گردو گذاشت تا بشكني و بخوري» مجنون سري تكان داد و گفت:«نه» اون مي خواست بگه تو عاشق نيستي ...! اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد! تو رو چه به عاشقي؟! بهتره بري گردو بازي كني! پس بيا از همين لحظه شروع كنيم! +نوشته شده درپنجشنبه 1386/11/25ساعت 10:37 توسط دریا | وای این شعر و خیلی دوست داشتم نه مسافرم نه رعیت نه فقیرنه سر سپرده نه کسی که توی خلوت حسرت کسی رو خورده نه یک زخم ناعلاجم نه یک مرحم قدیمی ساده ام ساده ساده ساده و صاف و صمیمی حتی عاشق تو نیستم ولی شاید دل ببازم شایدم بعدا بتونم از شبات قصه بسازم منوخط به خط بخونم نازنین نگاموبشناس گاهی بدترین و گاهی مهربونترین نگاهاس ممکنه عاشق چشمات بشه از تو متنفر ممکنه اینجا بمونم میشه تا ابد مسافر نه یه جعبه جواهر نه سفال زیر خاکم خیلی وقتها پام می لرزه گاهی خاکی گاهی پاکم دنبال رفیقی ام که تا آخرش بیاد دنبال یه معجزم شایدم از تو برآد +نوشته شده درشنبه 1386/11/20ساعت 11:15 توسط دریا |
تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم +نوشته شده درشنبه 1386/10/22ساعت 11:23 توسط دریا |
+نوشته شده درسه شنبه 1386/09/27ساعت 17:3 توسط دریا | سياهی...
رازی ميگويد که دوباره رنگ سياه را بايد ببخشيد شايد سياه اگر نباشد !ستاره ها کمرنگ شند !سايه ها بيرنگ شند و شبها روشن شند !پاسخ گويند رنگ ها :اما سياه سرد است .حسود است و کثيف است و آماده جنگ است! !سياه مرام ظلم است و بيزاری! بی رحم است و رنگِ تنهايی!
به ياد آر٬ سپيد را که روزی برای خواندن سرودِ پيروزی با سياه هم صدا شد!!! در آن روز..... رنگ سياه چون فتح خود را عيان ديد خود را بر سينه سپيدی بی تر حم و بدون هيچ اميدی با صلابت و قصابت مدام ماليد!! حاصل سياهي و سپيدی رنگی نبود جز تباهی! حالا چگونه ما رنگ ها، سياه را دوست خود بدانيم !او حسود است و مظهر خودنمايی! چيزی ندارد جز نيرنگ و بی رييايی!! +نوشته شده دریکشنبه 1386/09/18ساعت 15:34 توسط دریا | |
من دریا 19 ساله اهل ایران با لهجه اصفهانی دانشجوی سال دوم رشته ی IT هستم. امیدوارم از وبلاگ خودتون خوشتون بیاد. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 آرشيو موضوعي اس ام اس های سر کاری باحال و عاشقانه آموزش لهجه و ادبیات اصفهانی دنیای رایانه و اینترنت آشپزی عشقولانه ها مناسبتها خبر ازدواج عکس پيوندها طراح قالب |